حسين بن احمد البراقي النجفي ( مترجم : سعيد راد رحيمى )
228
تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى )
را به من بگو ، عبيد گفت : خودم را در آستانهء مرگ مىبينم ، سپس منذر گفت : برايم شعر بخوان كه شهرت تو مرا به شگفت مىآورد ، عبيد گفت : حال من ، حال شخص اندوهگين و پريشانى است كه توان سرودن شعر ندارد و كارد به استخوانم رسيده است ، و گوينده ، اين دو جمله را ضرب المثل قرار داد . برخى از حاضران در مجلس گفتند : مادرت به عزايت بنشيند براى فرمانروا سرود بخوان ، عبيد گفت : سخن شخصى كه به زودى كشته مىشود چه تأثيرى دارد ، و آن را به صورت ضرب المثل آورد يعنى كسى كه به تو اهميت نمىدهد ، او را در كارهايت دخالت مده . منذر گفت : مرا خسته كردى ، پيش از آن كه دستور قتل تو را صادر كنم ، مرا آسوده كن . عبيد گفت : عزيز كيست و آن را به صورت ضرب المثل آورد . منذر گفت : شعرت را برايم بسراى ، آيا ملحوب خالى از سكنه شد ؟ « 1 » عبيد چين سرود : عبيد از خاندانش جدا شد و امروزه كارى از او ساخته نيست مرگى برايش پيش آمد كه او را از زندگى محروم كرد و به وسيلهء آن دو مرگش فرا مىرسد « 2 » . منذر گفت : اى عبيد ! قبل از اين كه تو را بكشم ، شعرت را بخوان . . . عبيد سرود : به خدا سوگند ، اگر بميرم زيان نمىكنم و اگر زنده بمانم ، تنها نيستم به فرزندانم و عموهايشان بگو كه سرانجام ، مرگ فرا مىرسد مرگ ، زمان معيّنى دارد كه همهء مردم با وجود بيزارى از آن به سويش مىروند براى مرگى كه به شما نزديك مىشود بىتابى نكنيد زيرا مادر براى مرگ مىزايد « 3 » . منذر گفت : واى بر تو ! ادامه بده . عبيد چنين سرود :
--> ( 1 ) - اقفر من اهله ملحوب . . . ( 2 ) - اقفر من اهله عبيد * فاليوم لا يبدى و لا يعيد عنت له منية تكود * و حان منهما له ورود ( 3 ) - و اللّه ان مت ماضرنى * و ان عشت ما عشت فى واحده فابلغ بنى و اعمامهم * بان المنايا هى الوارده لها مدة فنفوس العباد * اليها و ان كرهت قاصده فلا تجزعوا لحمام دنا * فللموت ما تلد الوالده